مشتی
سعدیا! دی رفت و فردا همچنان معلوم نیست در میان این و آن فرصت شمار امروز را
سلام سلام ای عزیزای دلم یه روزی ایوون از پرستو ها پر میشه باز ای عزیزای دلم یه روزی سبزه ها رو باغچه چادر میشه باز معذرت میخوام دوباره جو گیر شدم (اومدم عرض ادب و سلام کنم یهو یاد آهنگ هایده افتادم) خداییش آهنگ قشنگی هست صب کنید یه دو سه تا بیت دیگه هم بخونم ای عزیزای دلم دوباره غصه ها از دلامون رونده میشن ای عزیزای دلم یه روزی غزلای مهربون خونده میشن اصلا ولش کن! همش را واستون میخونم روز نو مبارکه ،روزی نو ، خونه نو مبارکه عشق نو مبارکه، مستی و میخونه نو مبارکه روز میره هفته میاد، هفته میره ماه میاد با زمونه ساختیم و زمونه با ما راه میاد یه روزی با اشک شادی میبینیم گلدونای خونه رو عاشق همدیگه هستیم و به دنیا نمیدیم اون هوای خونه رو! تو عزیز مرهم عشقو رو دل دیوونه بذار تو عزیز باز تو سفره مون شراب و گل و پیمونه بذار هرجا که یه سایه بونه واسمون،باز به یاد خونمون اسمشو خونه بذار حالا یه نفس راحت میکشم و میگم سلام به تمام برو بچ سلام قاصدک بیام سر اصل مطلب و یکی دیگه خاطره تعریف کنم سال اول دبیرستان که بودم یه معام ادبیات داشتم به نام آقای دژآباد(ایشالا هرجا هست موفق باشه) ایشون علاوه بر تدریس توی مدرسه ، بکار مربیگری ورزش بوکس توی مجموعه ورزشی پاکنژاد مشغول بود. داستان از اونجا شروع میشه که آقای دژآباد پس از امتحان کتبی که ازمون گرفت تصمیم داشت سر کلاس برگه ها را تصحیح کنه بنابراین به بچه ها گفت: بچه ها ساکت باشین ، میخوام برگه ها را صحیح کنم ! خوب مثل همیشه بچه ها هم بکار خودشون مشغول شدند بعضی ها مثل دوتا مرغ عشق سرهاشون رو گذاشته بودند روی هم و مشغول صحبت کردن بودند بعضی ها درس میخوندند! بعضی ها هم .... بگذریم اما مشتی ماجرا هم مشغول به گپ زدن بود اما با این تفاوت که ایشون سیار بود یعنی سر جای خودش مستقر نمیشد یک کم با این حرف میزد ، دوباره پا میشد میرفت اونطرف تر با یه نفر دیگه و همینطور چرخه ادامه داشت آقای دژآباد نگاهی به کلاس انداخت و من رو نگاه کرد و گفت: موسوی ! بیشین سر جات! منم گفتم : چشم آقا! پنج دقیقه گذشت و آقای دژآباد من رو یه جای دیگه دید:موسوی! گفتم برو بیشین سرجات! منم گفتم :چشم آقا! چند دقیقه بعد مشتی در یک جای دیگه زیارت شد و آقا گفت: موسوی ! مگه نگفتم برو بیشین سر جات؟ منم گفتم :چشم آقا! چندین بار این ماجرا تکرار شد تا اینکه فواد گفت : سید! آقا داره برگه تو رو صحیح میکنه! منم گفتم : ایول ! و داشتم میرفتم سمت آقای دژاباد که از نزدیک شاهد تصحیح کردن امتحان باشم! هنوز به دو متری آقا نرسیده بودم که ناگهان آقای دژآباد زیر چشمی به من نگاهی کرد و تو یه عملیات ضربتی از پشت صندلی خیز برداشت یه مشت بوکسوری به شکم مشتی وارد کرد ! چشمتون روز بد نمیبینه ! به قسمی مشت رو وارد کرد که در برابر چشمان مشتی زمین شش شد وآسمان گشت هشت و در ادامه پیرهن من رو گرفت و کشید به طرف خودش چنانکه پیرهن مشتی از شلوار و کمربندش زد بیرون و در این حالت رفت به طرف آقای دژاباد! من با خودم گفتم اگر هیچی نگم بطور قطع با این عصبانیت فیتیله پیچم میکنه آقا یه لحظه به اسم بالای برگه نیگاه کرد و اسم من رو دید وگفت بچه ! خیلی شانس آوردی وگرنه میخواسم داغونت کنم تو حین تصحیح کردن برگه من کنار آقا تکون نخوردم ، فقط منتظر بودم تصحیح برگه تموم بشه یه جوری از اون مخمصه خلاص بشم! برگه رو داد دستم و گفت : مستقیم میری سرجات میشینی و الا 
سلام سلام
همگی سلام همگی سلام
ای زندگی سلام ای زندگی سلام![]()
![]()

![]()
![]()
، سلام عماد جون
، معین خوبی؟
، میرزا و بانو چطورد؟
، دکی چه خبر؟ عارف خوبه؟
، علی جون گل خودم چطوره؟
( گوشتو بیار جلو
) علی جون از اون بچای دوست داشتنیه
، فنیکس مهربون سلام
، آسید علی عرض ادب و احترام
، مسیحای گل امیدورام حالت خوب باشه
، بچه یزد کجایی تو عزیز؟
، شهر دل گلابتون چه خبر؟ اوضاع پسا هه؟
، گل یخ بزرگوار و دوست داشتنی شما هم سلام
، درود و دو صد بدرود بر شینا استاد قلم
، و بهترین آرزوها برای کامران مهاجر مترجممون که ناقل اندیشه هاست
، دنیای کوچک من که هنوز معلوم نیست در گروه بانوان هستن یا آقایون؟ شما هم سلام
، حامد سالو و تیر چراغ برق و گلنوش عزیز که به بنده لطف دارن شما چطورید؟
، بهنام و سلمان و احسان چطورن؟
و تمام اونایی که قدم رنجه میکنن و به وبلاگ مشتی حقیر سر میزنن و بهش لطف دارن همگی سلام
! راسی آقا جمال داش یادم میرفت
و حنانه عزیز به تو میگم سلام عزیز![]()
![]()
![]()
! بخاطر همین با صدایی آکنده از ترس و وحشت ( مثل صدای قلیون) گفتم: آققققق...............قققا ، برگه خودم هست که دارین صحیح میکنید!
و
خوشبختانه تصحیح برگه با موفقیت انجام شد
قبل از اینکه جمله آقا تموم بشه مشتی با سرعت نور خودش رو به صندلی رسونده بود!


